صدرالمتحیرین

- فکر می‌کنی خودشه؟

- نمی‌دونم،... ممکنه.

- وقتی دلت تنگش می‌شه چی‌کار می‌کنی؟

- چشمامو می‌بندم و سعی می‌کنم یادشو بیارم تو خاطرم، به همه‌ی خودمون فکر می‌کنم، لحظه‌های باهم بودن‌مون، خندیدن‌هامون، گشتن‌ها، گریه‌کردن‌ها... بعد چشمامو باز می‌کنم و سعی می‌کنم ادای اونو در بیارم، مثل اون راه می‌رم، مثل اون مدادم رو روی کاغذ می‌سرم و مثل اون لبه‌ی لیوان رو رو لب‌ام می‌ذارم و خالی از آب می‌کنم ... دوباره چشمامو می‌بندم و اینبار کنارم می‌بینمش، با همون خنده‌ی همیشگی گوشه‌ی لبش که یه جورایی هم خنده بود و هم دهن‌کجی به من... چشمامو باز می‌کنم و کنارم حسش می‌کنم، دل‌تنگیم کمتر شده، انگار اومده تو من و من رفتم تو اون، حالا هم من هستم و هم اون، دیگه یادم می‌ره که دل‌تنگ بودم، دیگه یادم می‌ره که نیست...

/ 0 نظر / 7 بازدید