لحظه‌های آخر

 

 

گاهی اوقات پر می‌شی از گوش, دلت می‌خواد فقط گوش بدی و هیچی نگی, از سنگ صدا در بیاد و از تو نه, خودتو آماده کردی برای شنیدن, فقط شنیدن. بعضی وقت‌ها پر می‌شی ازحرف, از گفتن, فقط حرف می‌زنی و حاضر نیستی یک کلمه هم بشنوی. ولی وای از لحظه‌هایی که پر می‌شی از کلمه, پر از نوشتن, پر از یک حس ارادت به قلم همیشگیت و یک برگ کاغذ سفید, یه کاغذ بکر که قراره با یک مشت کلمه‌های بی ربط پر بشه, مثل همیشه نمی‌دونی باید از کجا شروع کنی, کدوم کلمه‌رو اول انتخاب می‌کنی؟, همه‌چیز دست خودته, از اون تصمیم‌هایی که قراره تنهایی بگیری, چند سالی هست که بالاخره انقدر بزرگ شدی که گاهی, فقط گاهی خودت تنهایی تصمیم بگیری, کلمه‌ی همیشگی داره چشمک می‌زنه, انتخاب می‌کنی, اونی رو که دوست داری, همونی که همیشه اول همه‌ی کلمه‌ها تو ذهنته, ولی نه, نمی‌نویسیش, با کاغذ هم تعارف داری, یعنی از کاغذ هم خجالت می‌کشی, نمی‌تونی باهاش رک باشی, اشکال نداره, این مانع نوشتنت نمی‌شه, انگیزه‌ی تو بیشتره, یه جور دیگه شروع می‌کنی, با یه کلمه‌ی دیگه, که نه پیش کاغذ خجالت بکشی و نه بعداً به قلمت نتونی نگاه کنی, حالا که شروع کردی بقیه‌ی کلمه‌ها خودشون کمکت می کنن, مثل یه قطره تو سرازیری جاری می‌شن رو تن سفید کاغذ, کاغذی که عمرش فقط تا ته نوشتن توئه, کم کم سبک می‌شی, تازه تازه نفست داره درمیاد, انگار سال‌هاست نفس نکشیدی, حالا دیگه قراره تمومش کنی, کاری که هیچوقت جرآتشو نداری, پس باز هم نیمه رهاش میکنی, باز هم جلوی آخرین کلمه‌‌ رو می‌گیری,....

 

 

/ 0 نظر / 12 بازدید