دلم هوای بی‌قیدی پنجشنبه‌های خانه هنرمندان رو کرده. پیاده گز می‌کردیم خیابون‌های اطراف پارک و گالری‌های همیشه پر رو. انگار ته دنیا بود. یه پارک ته یه خیابون بن بست. تو تاریکی غروب زمستونای سرد, موقع برگشت ساعت‌ها زیر بارون منتظر یه اتوبوس ... و این تازه شروع یه عالمه دلشوره بود. تا رسیدن به خونه گوشی از تو کیف میومد تو دست که اگه زنگ بخوره و نشنویم آتیش زیر خاکستره و اگه بشنویم شروع جنگ جهانی سوم اعلام می‌شد.

خانه‌ی هنرمندان سرجاشه. ولی از اون بی‌قیدی دیگه خبری نیست. جاشو یه رخوت مدام گرفته. یه سکون همیشگی که کم کم همراه می‌شه با نفرت و خشم. یه حسه جدیده که این روزا خوب دارم تجربه‌اش می‌کنم. از خودم شروع شده و تو خودم می‌مونه. رفته رفته تبدیل می‌شه به خشم و وقتی به اوج برسه می‌شه مرگ و به خودم می‌رسه و تموم می‌شه. تموم می‌شم. دیگه فرصت نمی‌شه با دیگران تجربه کنم. با خودم دفن می‌شه.....

حتی تصورش هم آرامش‌بخشه. تصور یه پایان...



  

نویسنده : born ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠