تنهایی را آغاز می کنم از همین امروز، درست در همین لحظه که تو هستی و تو نیستی.

تنهایی را می نوازم با سر انگشتان مجروحم و جاری می شود خون و درد از اعماق وجودم در نگاهم.

تنهایی را می نوشم در کاسه ی سر دشمن با هر لحظه بودنم و بودنت تا سیراب شوم از پیمان برابری با خودم.

تنهایی را می بوسم با همین لب های چاک چاکم از گریه تا عادت کنم به خشک شدن و پوسیدن.

تنهایی را گریه می کنم و اشک هایم رشته ای مروارید می شوند بر گردنم و دارَم می زند.

تنهایی را رها می کنم و تنهاتر می شوم از تنهایی.

 

وصیت3:اگر در زمستان مُردم به احترام همه ی دانه های برف، سفید بپوشید و از سیاهی بپرهیزید.



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :وصیت3