قرار نبود دوست داشتن هم قراردادی شود, که شد.

ایستاده ام به انتظار تو, من و کفش‌هایم و درختی هزار‌ساله و خیال تو. نگذاشته‌ام از این حوالی پرنده‌ای رد شود حتی, به احترام قدوم تو. این‌همه برف را برای تو بکر نگه داشته‌ام تا اولین رد‌پا از آنِ تو باشد و سجده‌گاه من.

ولی نیامدی.

پاهایم را کمی بیشتر از عرض شانه‌هایم باز می‌کنم تا شانه‌های تو را مجسم کنم, با خیال تو, همه‌ی برف‌ها را خودم راه رفتم. دیگر جایی نمانده. دوباره از سر شروع می‌کنم. اینبار بیشتر و پهن‌تر فشار می‌دهم تا برف بیشتری فرو رود. درست به اندازه‌ی کف کفش تو.

هرگز نیامدی.

درخت را بریدند. با کفش‌هایم آتشی روشن می‌کنم. زمستان تمام می‌شود. همه‌ی رد‌پاها آب شد و سجده‌گاه من. بدون باور, انتظار سخت است. حالا دیگر نه کفشی هست و نه درختی و نه حتی خیال تو.

چرا نیامدی؟

و من باز هم به انتظار ایستاده‌ام...تنها‌ی تنها.

باز هم نیامدی.



  

نویسنده : born ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩