چند روزی هست که مغزم  ح ا م ل ه  شده  و  پ ر ی و د  بینی‌ام بند نمی‌آید. چه دیر می‌رسد انتهای ٩ ماهگی و هفت روزگی.

باران چهار نعل بر شیشه‌ی پنجره‌ام می‌تازد و ذهنم را لگد‌مال می‌کند. دل‌آشوبه گرفته‌ام از خاطرات دیروزم... با یادآوری‌اش  ا س ه ا ل  می‌شوم, با غم‌هایش دل‌پیچه‌ام اوج می‌گیرد, با دردهایش به آستانه‌ی ت ه و ع  می‌رسم و  شادی‌هایش آرامش پس از طوفان است.

نگاه‌هایی عجیب رویم سنگینی می‌کنند, نگاه‌هایی مال‌باخته, نگاه‌هایی سرزنش‌گر و بدتر از همه نگاهی بی تفاوت در تایید بقیه. چه چیزی را دزدیده‌ام راستی؟

کی؟

کجا؟

کاش دوستی هم ضمانت‌نامه داشت. شاید هم تاریخ مصرف من تمام شده است...

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩