دلم قهوه می‌خواهد. فنجانم را پر از تاریکی کن. من و فنجانم و هوا هم‌رنگ می‌شویم.

دیشب که خواب بودم عشق آمده بود دم در. چرا بیدارم نکردی؟

دلم نیامد. نگران نباش خودم جوابش را دادم.

به جای من؟؟

جواب تو همیشه مشخص است.

 اما دیشب دلم عشق می‌خواست کاش بیدارم می‌کردی. زین پس بیدارم کن.

بلند شو در می‌زنند.

عشق آمده؟؟؟

نه, حزن آمده سرغ تو را می‌گیرد.

 ولی من عشق می‌خواستم...

تمام تاریکی را یک جا سر می‌کشم و پرمی‌شوم از تلخی ِ غلیظی که می‌ارزد به همه‌ی شیرینی‌ها.

 

 وصیت٢:اگر در زمستان مردم, جسدم را به گورکن بسپارید و بروید تا به تنهایی دفنم کند.شلوارتان گلی می‌شود و به جای خیر, شر روانه‌ام می‌کنید.

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :وصیت2