خوشا به حال آنان که حزینند, چراکه شادمان خواهند شد...

گز می‌کنم خیابان‌های به ظاهر غبار گرفته‌ی شهرم را به کمک کفش‌های کهنه‌ام که همیشه بیشتر از جدیدها دوستشان دارم. تازه امروز بعد از چهل و هشت روز حضور پائیز را لمس کردم با کف کفشهایم. با تمام وجود نابودی را چشیدم و عریانی را دیدم و صدای خرد شدن را شنیدم. اما هنوز اثری از بوی باران نیست. سلانه سلانه و بی‌خیال می‌گذرم از ثانیه‌های یک روز پائیزی تا شاید کمی دوستش داشته باشم. مثلا ذوق می‌کنم با دیدن اولین شاخه‌های گل نرگس و خوش‌خیالیم را تکمیل می‌کنم با خریدن چند شاخه از آن‌ها و یک کتاب و یک فال حافظ بی‌نیت. بی توجه به نگاه متعجب و شاید ترحم آمیز رهگذران, روی جدول گوشه‌ی خیابان اصلی سعادت‌آباد می‌نشینم و کتاب تازه از تنور درآمده را به همراه چاشنی بوی نرگس نوش جان می‌کنم. متلک‌های گاه و بی‌گاه هم نوشیدنی غلیظی است که شیرینی‌اش دل آدم را می‌زند...نرگس‌ها را به همراه هدیه‌ تولد, به دستان مادرم می‌دهم و لب‌های سردم را روی گونه‌های گرمش می‌فشارم و پائیز را فراموش می‌کنم. به اتاقم می‌خزم و یاد فال می‌افتم. مثل همیشه وصف حال من است حتی بدون نیت. حال دل با تو گفتنم هوس است...

خوشا به حال آنان که بسیار حزینند, چرا که شادمان خواهند شد.

 

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩