"سلام برادر, نه خسته, آمدی خانه..." دست گذاشت روی دست برادر که سرد سرد بود. انگشت‌ها کشیده و از هم جدا، خشک شده بود, بینی کوچک شده و تیغ کشیده بود. نگاه کرد به صورتش که به رنگ مهتاب درآمده بود. زیر چانه‌اش را بسته بودند تا لق نزند. روی موها و پیشانی‌اش گرد سفیدی نشسته بود از سدر و کافور. ولی فقط ۴۴ سال داشت. می‌دید اما باور نمی‌کرد. حیران پرسید "بی خداحافظی؟" حورا شیون کشید. دوباره پرسید "تنها؟" و حالا همه شیون سر دادند و او می‌اندیشید که این صداها را از کجای هنجره‌شان در می آورند؟ مگر نمی‌بینند که بالاخره یوسف توانسته برای دقایقی آرام و بی درد بخوابد؟

چشم‌هایش را که باز کرد مهمان داشتند. مهمان‌های غریبه و آشنا. خیلی‌ها آمدند و دست در گردنش انداختند و با صدای بلند به حالش گریه کردند. "سلام خانم, من از بیمارهای آقای دکتر بودم, مرد نازنینی بود, خدا صبرتون بده" هرگز فکر نمی‌کرد یوسف این‌همه بیمار داشته باشد. هشتی خانه در عرض ٢ ساعت ۵ بار پر و خالی شد. انگار تمام شهر در رفت و آمد بودند. پسر بچه‌ای به طرفش آمد "تسلیت می‌گم خانم,خیلی هوای منو داشتند, منم مثل خودشون یتیم هستم, حیف که هیچ وقت پدر نشد وگرنه پدر خوبی می‌شد." خیال کرد خواب می‌بیند, و این آخری‌ها همه‌اش خواب‌های آشفته می‌دید....

یرما و یلدا مرثیه‌ی مرگ برادر  سر داده‌اند و یوشع دیگر توان ایستادن روی یک پا را ندارد. زیر فشار این‌همه غصه پای نازکش انگار شکسته شده و پای سالمش هر لحظه بیشتر خم می‌شود. با مرگ برادر دوباره یتیم شده‌اند. یوسف از همه کوچکتر بود و کوچکتر هم ماند. محرم آرام آرام نزدیک می‌شود. عاشورای حسین, چهلمین روز نبودن یوسف است و عظمت حسین تنها چیزی است که یرما و یلدا را خجالت زده می‌کند از این‌همه شیون. ده روز گذشته و دیگر از شیون خبری نیست. جایش را به هق‌هق‌های خفه و لرزش شانه در زیر چادر داده است...

پس از ده روز شهر تو را ترک می‌کنم. هنوز باور نمی‌کنم ای‌همه مرثیه و شیون و بی‌تابی برای دیگر نبودن تو باشد. کاش یکی دیگر از شوخی‌هایت بود. تلافی یک عمر خندیدن و خنداندنت است؟

بالله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود         آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

 

*کلمات مرتبط: مرثیه, رثا, شبیه خوانی, تعزیه, اوخشاماخ, elegy .

 

 



  

نویسنده : born ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :مرثیه و کلمات کلیدی :رثا