تمام کودکی‌ام را پشت سر گذاشته‌ام.

در اطراف من بزرگ شدن یعنی کمتر خندیدن و بیشتر جدی بودن. یعنی ادای زندگی را درآوردن. یعنی...

دلم کودکی می‌خواهد. کودکی خودم را. دلم می‌خواهد آنقدر کوچک شوم که دستم به حوله‌ی آویزان شده در دستشویی نرسد. دلم می‌خواهد آنقدر کوچک شوم که در آغوش پدرم جا شوم و ساعت‌ها خودم را به خستگی بزنم و از آن بالا به توپ بازی پسر شجاع نگاه کنم. دلم می‌خواهد آنقدر کوچک شوم که ارتفاع دیدم از زمین به یک وجب هم نرسد. دلم می‌خواهد آنقدر کوچک شوم که وقتی مادرم را سفت بقل می‌کنم در بطنش جا شوم. دلم می‌خواهد آنقدر کوچک شوم که وقتی زانوهایم را در شکمم جمع می‌کنم به اندازه‌ی یک توپ راه‌راه طوسی و قرمز شوم. دلم می‌خواهد آنقدر کوچک شوم که جزئی از من در پدرم و جزئی از من در مادرم باشد. دلم می‌خواهد آنقدر کوچک شوم که در لای انگشتان خدا گم شوم. دلم می‌خواهد...

دلم کوچکی می‌خواهد. ولی انگار بزرگ شده‌ام. فقط انگار بزرگ شده‌ام.

 

 



  

نویسنده : born ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩