کولی صورتی را در دستانش جابه‌جا می‌کند. مثل بقیه به انتظار نشسته تا ساعت ١٢ شود و دخترش همراه بقیه از در مدرسه خارج شود. آن اوایل که کار هر روزه‌اش بود, اما چند وقتی است که فقط هنگام دلتنگی به شوق دیدن دخترک دبستانی تا نزدیک مدرسه می‌آید و منتظر می‌نشیند تا ساعت ١٢ شود. امروز خیلی حوصله ندارد و از همیشه ناامیدتر است. راه برگشت را پیش می‌گیرد, هنوز همان اطراف است که زنگ مدرسه سه کوچه آن‌طرف‌تر به گوشش می‌رسد. میخکوب می‌شود. نمی‌داند به طرف خانه برود یا مدرسه؟ در همین افکار است که موجی از دانش‌آموزان دختر با کوله‌های صورتی به طرفش در حال دویدن هستند. دنبال گمشده‌ی خودش می‌گردد. دخترکی محکم به دستش برخورد می‌کند و کیف صورتی را از دستش می‌اندازد. زن بر ‌می‌گردد تا ببیند دخترک چیزی شده که مجال نمی‌دهد و بی توجه و به سرعت فرار می‌کند. عده‌ای سوار سرویس می‌شوند و عده‌ای هم همراه مادرهایشان در حال گذشتن از کنارش هستند. همچنان بی حرکت ایستاده. آخرین نفر هم می‌رود. به سمت مدرسه حرکت می‌کند. کسی در مدرسه نیست. بابا صفر در حال بستن در  مدرسه است. تا چشمش به زن می‌افتد چشمانش پر از اشک می‌شوند و زیر لب "زن بیچاره" تکرار می‌کند. زن می‌گوید بابا صفر همه ‌رفتند؟ جواب می‌دهد بله خانوم همه رفتن. می‌گوید پس دختر من کو؟ جواب می‌دهد لابد سوار سرویس شده. می‌گوید مطمئنی؟ می‌خواستم کیفش رو بدم تا ببینه که به قولم عمل کردم و اونم مثل بقیه می‌تونه یه کیف صورتی داشته باشه که فقط برای خودشه. برای خود خودش خریدم. دیگه مجبور نیست با کیف پسرونه‌ی ‌پارسال برادرش بیاد مدرسه. بابا صفر می‌گه می‌خواین من بهش بدم؟ زن با اندکی مکث بدون حرف به سمت نا مشخصی حرکت می‌کند و با خود می‌اندیشد که چگونه می‌تواند کیف را به دست دخترش برساند؟

بابا صفر به داخل مدرسه می‌رود, همسرش پرسشگرانه نگاهش می‌کند. بابا صفر انگار که با خودش حرف می‌زند می‌گوید دوباره مادر مریم آمده بود, همان دخترکی که چند سال پیش ...زن بیچاره.

 می‌داند دوباره زن بیچاره را در کنار بقیه‌ی مادران خواهد دید.

 

 



  

نویسنده : born ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩