زیر نور مهتاب در یک فضای یک در دو نشسته‌ام. صدای قلم و تیشه بر روی تنه‌ی درخت چه گوش نواز است. گرد چوبی که از تماس فرز انگشتی با بدنه‌ی چوب بلند می‌شود برف شادی شب عروسی است. بوی چوب که در بینی‌ام می‌پیچد بوی بهشت است. تمام اینها اعتماد به نفس از دست رفته‌ام را زنده می‌کند.

گاهی شک می‌کنم که خداوند من را هم از گل ساخته باشد. شاید من همان آدمک چوبی باشم که به فرشته‌ی مهربان قول داده‌ام کودک خوبی باشم و گلی شده‌ام.

فرشته‌ی مهربان, می‌شود قولم را پس بگیرم و دوباره چوبی بشوم؟

فرشته‌ی مهربان, می‌شود دوباره وقتی دروغ می‌گویم بینی‌ام دراز شود؟

فرشته‌‌ی مهربان, می‌شود وقتی پدرم از شیطنتهای من عصبانی می‌شود, پاهایم در شومینه بسوزد؟

فرشته‌ی مهربان, می‌شود وقتی از دست مادرم فرار می‌کنم گوش‌هایم دراز شوند؟

 

باز باران تو زد بر شیشه‌ام

وآی از اندیشه‌ات, اندیشه‌ام

 

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩