داره میاد, دوباره داره میاد, بوشو حس می کنم, نگاه سنگینشو. از اومدنش حس عجیبی تمام وجودمو گرفته, عشق نیست, دوست داشتن نیست, نفرت هم نیست, یه حس عجیب پر از اضطراب,دلم نمی‌خواد بیاد ولی میاد, به دلخواه من نیست, داره حالمو به هم می‌زنه, بوی رفاقت می‌ده, یه دوستی جدید, یه دلبستن دیگه. باید خودمو آماده کنم تا یه تکه‌ی دیگه از دلمو ببرم و بذارم کف دستش. همه‌ی بهای دوستی همینه, یه تکه از وجودت, یه تکه از با ارزشترین قسمت وجودت, واسه همینه که تو بازار بورس همه چیز معامله می‌شه به جز رفاقت, چون همش ضرره, همه‌ی بهایی که می‌پردازی فقط پای کارمزد می‌ره, اگه قرار باشه بفروشیش تهش چیزی برات نمی‌مونه, یعنی اصلا نمی‌تونی بفروشیش, از اول هم نخریدی که بفروشیش, چون می‌چسبه بهت, می‌شه مثل یه عضو از بدنت که هم بهش نیاز داری و هم دوستش داری, دیگه نمی‌تونی یه لحظه رو بدون اون تصور کنی. 

حالا فکر می‌کنی صادقانه بهای همه‌ی دوستی هاتو پرداختی؟

داره میاد, صدای قدم‌هاشو می‌شنوم, متنفرم ازش, از کتاب و دفترهای نو و جلد شده‌اش, مداد و خودکارهای برچسب خورده‌اش, مانتو شلوارهای بد رنگ و یه شکل‌اش, صف ایستادن‌های منظم به اندازه‌ی نوک انگشتهایت تا شانه‌ی نفر جلویی‌اش, متنفرم حتی از رد پای نگاهش که فقط هشدار دهنده‌ی مرگه نه خود مرگ, کاش نمی‌یومد این پائیز لعنتی, کاش هیچی شروع نمی‌شد که پایانی هم در کار باشه, ولی شروع می‌شه, چون زورش از کاش‌های من بیشتره...

 

دلم هزار پاره شد, فقط یکی برای تو؟

هزار پاره‌ی دلم, یکی یکی برای تو

 

 

 

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩