چشمهامو می‌بندم , دستامو محکم روی گوشهام فشار می‌دم شاید نشنوم اما نمی‌شه, خیلی بلنده, بلندترین صدایی که تا حالا شنیدم, انگار همه‌ی آدمهای دنیا با هم یک صدارو تکرار می‌کنن: ززززززززززززززززززززززززززز............................

چشمهامو باز می‌کنم, ولی کسی نیست, فقط یه صدا, چرا منبع صدارو پیدا نمی‌کنم؟ کجاست؟ این همه صدا از کجا میآد؟ آهان. پیداش کردم, بی اختیار دستمو بلند می‌کنم و با شتاب یه چیزی رو از تو هوا می قاپم و با تمام وجود فشارش می‌دم. آخیش.

چه سکوتی,همه جا به یکباره ساکت می‌شه, جرأت ندارم مشتمو باز کنم, در قسمت برآمدگی کف دستم دقیقا همونجایی که می‌رسه به انگشتهام احساس رطوبت می‌کنم, می‌دونم چیه, باید با یه جنازه روبرو بشم که تو خون خودش له شده, با تردید مشتمو باز می‌کنم, شنیدم عمر پشه ها از لحظه‌ای که یه تخم ریز هستن تا وقتی بزرگ بشن و پیر بشن و بمیرن فقط سه روزطول می‌کشه, چه کوتاه, این که خیلی کوچیکه, شاید روز اول زندگیش بوده.

حالا همه جا ساکت شده, چه سکوت سنگینی, داره خفه‌ام می‌کنه, انگار روح پشه کوچولو پاهاشو گذاشته روگلوم و داره فشار می‌ده, باید بشورمش, باید این لکه‌ی خون رو با صابون بشورمش تا آنفلونزای پشه‌ای نگیرم.

تمیز شد, حالا دیگه از پشه کوچولو هیچی نمونده, نه صدایی, نه سکوتی, ولی زیر گلوم می‌خاره, پس بالاخره کار خودشو کرد و رفت.

 

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩