حق

 

گز میکنم خاطراتم را یکی یکی از بودنم تا نیستنم وهربار می رسم به نیستهایت و بودنهایم.

 

وقتی مادرم مرا از شیر گرفت یعنی دقیقا در سن دو ساعتی, که از همه‌ی دنیا فقط آلرژی هایش را عشق است، فهمیدم برای خودم خانومی شده ام و حق انتخاب با من است که چه شیری را بخورم، که البته فقط دو نوع شیر در بازار موجود بود : شیر خشک و شیر گاو که من دومی را برگزیدم. حالا درست است که چاره‌ی دیگری نداشتم.

پس از پا گذاشتن به دنیای وحشتناک کفش می فهمم درست است که در پریدنهایم، راه رفتنهایم، دیدنهایم...مشکل دارم اما در عوض در فکر کردنهایم از همه‌ی همسالانم جلوترم حتی خواهر و برادرم.

تا می خواهم عادت کنم به نداشته هایم، ناگهان تصمیم می گیرند همه را جبران کنند.

می پذیرم البته فقط با انتخاب خودم. حالا درست است که گزینه های پیش رویم فقط یکی است.

درست چند لحظه قبل از اینکه هست بشوم نیست می شوم و کاش میشد توصیف کرد همه ی نیستها را...

دوباره سلام

سلام به همه‌ی هستهای سرزمین نیستها.



  

نویسنده : born ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
کلمات کلیدی :بودن و کلمات کلیدی :نبودن