حالم به هم می خوره از آدم هایی که فکر میکردم میشناسمشون و اشتباه کردم. حالم بهم می خوره از خاطره هایی که کم هستند اما پر رنگ. حالم به هم می خوره از تهدیدهایی که بی پایه و اساسه. حالم به هم می خوره از دوستایی که وقتی کنارت هستند تو گوشیشونن و وقتی ازشون دوری دلتنگت. حالم به هم می خوره از جون هایی که میچسبه پشته اسمت و دلخوشت می کنه به یه عالمه عشق محال. حالم به هم می خوره از عشق. از دوستت دارم هایی که تا می خوای باور کنیشون مثل یه حباب می ترکه. حالم به هم می خوره از فیلم هایی که اینهمه سینما رو اشغال کرده و یه بار دیدنشون هم زیاده. حالم به هم می خوره از قهوه هایی که خورده و نخورده سهم صفحه های سفید کاغذ می شن. حالم به هم می خوره از دوره های امنی که خیلی وقته نیستن و همه ی زندگیمو نا امن کردن. حالم به هم می خوره از رفاقت. از اینهمه شلوغی دورم. حالم به هم می خوره از اصفهان و اینهمه راه برای 12 واحد تدریس. حالم به هم می خوره از غده های سرطانی که هر لحظه یقه ی یکی رو میگیره. حالم به هم می خوره از تصادفایی که یه خانواده رو ناقص می کنه. حالم به هم می خوره از ماهی پیر قزل آلا که نمی دونم چند سالش بوده و حالا سهم نهار منه. حالم به هم میخوره جوری که فکر می کنم ویار دارم. که دهنم می خواد پر بشه و خالی. ویار ترشی. حتما پسره. با دو تا چشم درشت مشکی که به باباش رفته. اگر رسم باروری هاگی تو انسان ها هم رایج بود, بی شک من رکورد باروری رو میزدم.

 



  

نویسنده : born ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢