یادمه وقتی 20 سالم بود فکر می­کردم گذشته­ی آدم­هارو نمی­شه پاک کرد. آدم­ها رو گذشته­شون می­سازه. این فکر باعث می­شد با هر کسی ارتباط برقرار نکنم. می­ترسیدم از آدم­هایی با گذشته­های تاریک و مرموز. فاصله می­گرفتم از ادم­هایی با گذشته­های نادرست...مدتی می­شه که این فکر رو از خودم دور کردم و احتمال می­دم که آدما می­تونن تو لحظه متولد بشن. اینکه تو گذشته کی بودن و چی بودن؟ چیکار کردن؟ چطوری زندگی کردن؟ تو هر مرحله از زندگیشون چه تصمیمایی گرفتن مال گذشته است و دیگه به الان ربطی نداره. اما دیشب با دیدن فیلم گذشته حدود 2 ساعت درگیر آدم­هایی شدم که همه­ی مشکلاتشون به خاطر گذشتشونه و اصلا نمی­تونن همین لحظه رو بفهمن. از بچه­های 4 یا 5 ساله گرفته تا ... آدم­هایی که سال­هاست درگیر دقایقی هستند که دیگه برنمی­گرده. دقایقی پر از تصمیمات اشتباه، قدم­های کج و نادرست... دیشب برگشتم به 20سالگیم و اینکه چقدر تو گذشته بزرگتر بودم و حالا...

تا حالا 2 بار ساعت 1 شب رفتم سینما آزادی و هر دو بار تو بهترین نقطه­ی سالن، بهترین فیلم­های فرهادی رو دیدم... ولی هنوز از اون محله و اون سینما حالم به هم می­خوره.

 



  

نویسنده : born ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢