دختربچه ای که تو اتوبوس پرید جلوم, یه عینک ته استکانی صورتی با یه عالمه موی مشکی قارچی داشت و من رو عجیب یاد تو انداخت. یاد تو که یه زمانی دختر بچه بودی و همیشه یه دختر بچه موندی. که تا وقتی بودی بزرگتر از من بودی و الان هم که نیستی برای همیشه کوچکتر از همه موندی. یه طوری نگاهم کرد که دلم هری ریخت کف اتوبوس و در جواب لبخندم یه حرفی زد که خودم هم ریختم رو زمین:

- چقدر کفشات بزرگن, خیلی هم زشتن, مثل خودت که اصلا قشنگ نیستی و خیلی زشتی...

نمی دونم از پشت اون عینک صورتی و با اون چشمای درشت شده ی مشکی چی می دید, اما من فقط تو رو می دیدم که زیباترین بودی و دیگه نیستی. که دیگه واسه ی همیشه نیستی. که انگار هیچ وقت نبودی...

 

 



  

نویسنده : born ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱