چه راحت می شه آدم هارو حذف کرد و به سرعت یکی دیگه رو جایگزینشون کرد. چه راحت می شه نفس کشید تو هوایی که خودتی و خودت. چه راحت می شه دست گذاشت زیر چونه و متفکرانه به تماشای برف نشست. برفی که باریدن گرفته و همه به یاد شاملو بهش سلام میدن. یه برف ناگهانی و ممتد. که شاید تا ۲۴ ساعت آینده ادامه داشته باشه. شاید هم تا ۴۸ ساعت. یادمه قدیما برف تا زانوی من مینشست رو زمین. گاهی هم تا کمرم. حتی یبار زیرش دفن شدم. الان هم دلم از اون برفا می خواد. حالا چه فرقی می کنه که ۶ ساله باشم یا ۲۶ ساله؟ این برف داره می آد که بشینه. که همه جارو یه دست رنگ بپاشه. که حتی رو موهای منم رد پاشو بزاره. کلاغ ها هم تلافی می کنن و همه جای تنشو با پاهاشون رد میندازن. برف شروع شده. قراره به یاد یه دوست با اولین برف امسال یه سیگار دود کنم. یه سیگار که ممکنه یه شروع باشه. ولی نمی دونم از چه نوعش. بلند. کوتاه. باریک. کلفت. قوی. ضعیف...شاید هم از هر کدوم یه دونه امتحان کنم. کی می دونه بهار قراره بیاد یا نه؟ کی می دونه این برف قراره تا کی دووم بیاره و بمونه؟ تا چند روز؟ کی می دونه این برف قراره چقدر از سیاهی هارو تو خودش حل کنه؟ کی می دونه قراره برف چند تا زمسون دیگه رو ببینه؟ کی میدونه قراره چند بار دیگه برف بباره تو عمرش؟...

 

اصلا چرا تو بهشت وعده داده شده هیچ اثری از برف نیست؟؟؟

 

 

 

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳٩۱