به کمال رسیدم در اوج ناباوری در بی کمالی. غیر قابل تحمل شد‌ام. حتی خارج کردن آن تکه‌ی گندیده هم اثر نکرد. همچون کرمی ناچیز پیله‌ای فولادی دور تا دورم تنیده‌ام و چه کسی می‌داند کی از آن به درمی‌آیم و شاید هرگز. یادم می آید کلاس سوم دبستان معلم در مورد پیله کرم‌های ابریشمی می گفت که هرگز پروانه نمی‌شوند و همیشه یک کرم می‌مانند.

این شب‌ها به رنجش کسی نمی‌اندیشم که خودم خاطری آزرده را به دوش می‌کشم و همچنان تاب آورده‌ام زیر این کوه. روزی که این بغض را در گلویم کاشتی مگر نمی‌دانستی جایی برای نگهداریش ندارم؟ حالا روز به روز با رسیدگی تو رشد کرده و کم کم همه‌ی وجودم گلوله‌ای متحرک شده. ذست‌کاشته‌ی تو با اولین دانه های برف بهار را تجربه می‌کند و هزاران شکوفه را بارور شده است.

با این حجم انبوه چه کنم؟ تو بگو؟



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠