ای پسر عمران،هرگاه بنده­ای مرا بخواند،آنچنان به سخن او گوش می­سپارم که گویی بنده­ای جز او ندارم.اما شگفتا که بنده­ام همه را چنان می­خواند که گویی همه خدای اویند جز من..._کسی که خداوند در بیست سوره از قرآن درباره­اش حرف زده باشد قطعا آدم خوشبختی است..._اگر خدایی وجود داشته باشه...سلام داداش یونس،ما  همه خوب هستیم،فقط مادر سینه­اش عفونت کرده،پاهایش هم که از قبل درد می­کرد و دیگر نمی­تواند راه برود...نسخه­اش را همراه نامه برایت فرستاده­ام...خواهرت مونس..._هنوز مشغول نبش قبر پارسا هستی؟ _آره,کمکم می­کنی علی؟_حتما،اما گاهی سوال­هایی هست که مهمتر از چرا پارسا خودکشی کرده._مثلا چی؟ _سایه می­گه تو تو خیلی چیزا تردید کردی.من نگران ام _نگران چی؟_اینکه از خودت شکست بخوری،اینکه انقدر نزدیک بشی که دیگه چیزی دیده نشه،دلیل خودکشی پارسا هر چی که باشه حقیقت کوچیکیه اما حقایق بزرگتری هم هست. هیچکس نمی­تونه با منطق علمی ثابت کنه که موسی در آن شب سرد و تاریک صدای خداوند را از میان درخت شنیده یا نه...ندانستن به همون اندازه که چیزی رو اثبات نمی­کنه نفی هم نمیکنه...در تجربه­ی خداوند بر خلاف تجربه­ی طبیعت که قانون­هاش بعد از آزمایش بدست می­آد،اول باید به قانونی ایمان بیاری و بعد اون­رو آزمایش کنی...یعنی هر اندازه به خداوند باور داشته باشی همون اندازه برات وجود داره...نمیدونم چرا علی پاکت تحقیات رو داده به سایه...سایه متعجب در رو باز میکنه و پاکت رو به دستم میده و با بغض میگه..._یونس تو اگر خداوند رو از بین ما کنار بگذاری هر دوی ما رو کنار گذاشته­ای.وای یونس کشتن عشقی به خاطر عشق دیگه...کاری که تو با خدا کردی ادم با مستخدم خونه­اش هم نمی­کنه...پاکت رو زیر و رو می­کنم.لابلای پاکت نامه­ای هم از علی هست...ظاهرا دلیل خودکشی پارسا معلوم شد،اون عاشق شده بود. پارسا نه از معشوق که از عشق به شدت شکست خورده،چرا که این مفهوم جدید با پیشرفته­ترین خط­کش­های مهندسی هم قابل اندازه­گیری نبوده... 

 

 

این متن برای شرکت در جشنواره کتابی به اختصار میباشد.



  

نویسنده : born ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱