زندگی خیلی سخته و سخت تر از اون خوب بودن تو این زندگیه سخته, سخته که صب با هزارتا فکر چشم باز کنی انگار که اصلن نخوابیدی و نفهمیدی کی صب شده, سخته که نه حال بلند شدن داشته باشی و نه حوصله ی دراز کشیدن, سخته که ندونی راه حل اینهمه معما چیه, سخته که رسیده باشی به آخرهای سال و هزارتا گره رو باز نکرده ببری تو سال جدید, سخته که فقط یه معجزه مشکل گشا باشه...

اما تو همه ی این سختیا درست همون وقتی که فکرش رو هم نمی کنی یه لبخند آشنا سر میرسه و میشینه تو بغلت, اونوقت دلت می خواد به صورت خسته ی مامانت که با کاسه ی آجیلی که از هیچی (خرما و شکلات و گردو) سر هم کرده یه عالمه بخندی و فریاد بزنی عیدانه فراوان شد, تا باد چونین بادا...

 

 



  

نویسنده : born ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱




 

درسته که بهمون حکم تخلیه دادن, درسته که تو این آخر سالی نمیدونم اینهمه وسیله رو کجا ببرم, درسته که پر از تنهایی و چه کنم؟ شدم, درسته که یه عالمه شکوفه رو درختا نشسته, درسته که کرسی رو جمع کردم, ...

ولی داره برف میباره و این خوبه, خیلی خوبه...

 

 

پ ن: همین دیروز بود که قول سیگار کشیدنم رو با اولین برف امسال پس گرفتم.

 



  

نویسنده : born ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱




 

دلم معجزه می خواهد

معجزه ای محال...



  

نویسنده : born ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱