وقتی دوست پسر نداشته باشی لازم نیست همه ی پولاتو جمع کنی که کادوی ولنتاین براش بخری. به جاش هر چی که دلت می خواد برای خودت می خری.

نمایشگاه صنایع دستی بی نظیر بود امروز. رقص محلی عشایر, هم همینطور...



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱




دلم خیلی براش تنگ شده. انقدر که دلم می خواد بمیرم تو این غروب جمعه...



  

نویسنده : born ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱




 

دختربچه ای که تو اتوبوس پرید جلوم, یه عینک ته استکانی صورتی با یه عالمه موی مشکی قارچی داشت و من رو عجیب یاد تو انداخت. یاد تو که یه زمانی دختر بچه بودی و همیشه یه دختر بچه موندی. که تا وقتی بودی بزرگتر از من بودی و الان هم که نیستی برای همیشه کوچکتر از همه موندی. یه طوری نگاهم کرد که دلم هری ریخت کف اتوبوس و در جواب لبخندم یه حرفی زد که خودم هم ریختم رو زمین:

- چقدر کفشات بزرگن, خیلی هم زشتن, مثل خودت که اصلا قشنگ نیستی و خیلی زشتی...

نمی دونم از پشت اون عینک صورتی و با اون چشمای درشت شده ی مشکی چی می دید, اما من فقط تو رو می دیدم که زیباترین بودی و دیگه نیستی. که دیگه واسه ی همیشه نیستی. که انگار هیچ وقت نبودی...

 

 



  

نویسنده : born ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱