فرو دادمش بالاخره. راه نفسم باز شده اما کمی پائینتر جا خوش کرده. کم کم راه خروج را نشانش خواهم داد و راضی به ترکم خواهمش کرد. کم کم عادت خواهم کرد به شکستن عادت ها. کم کم باور خواهم کرد بزرگ شدن را. کم کم تاب خواهم آورد اینهمه بی تابی را. امان بده. زمان می خواهم. کم کم... 



  

نویسنده : born ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠




به کمال رسیدم در اوج ناباوری در بی کمالی. غیر قابل تحمل شد‌ام. حتی خارج کردن آن تکه‌ی گندیده هم اثر نکرد. همچون کرمی ناچیز پیله‌ای فولادی دور تا دورم تنیده‌ام و چه کسی می‌داند کی از آن به درمی‌آیم و شاید هرگز. یادم می آید کلاس سوم دبستان معلم در مورد پیله کرم‌های ابریشمی می گفت که هرگز پروانه نمی‌شوند و همیشه یک کرم می‌مانند.

این شب‌ها به رنجش کسی نمی‌اندیشم که خودم خاطری آزرده را به دوش می‌کشم و همچنان تاب آورده‌ام زیر این کوه. روزی که این بغض را در گلویم کاشتی مگر نمی‌دانستی جایی برای نگهداریش ندارم؟ حالا روز به روز با رسیدگی تو رشد کرده و کم کم همه‌ی وجودم گلوله‌ای متحرک شده. ذست‌کاشته‌ی تو با اولین دانه های برف بهار را تجربه می‌کند و هزاران شکوفه را بارور شده است.

با این حجم انبوه چه کنم؟ تو بگو؟



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠