چشماتو ببند و فکر کن دوازده سال از امروز گذشته. خودتو توصیف کن. چی می بینی؟

یه زن تنها تو یه کارگاه نه بزرگ و نه کوچیک با یه وانت مزدای آبی. داره یه عالمه سفارش رو بار می زنه که ببره برای مشتری...

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

...

Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie

...



  

نویسنده : born ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠




تنهایی‌هایم شروع می‌شود با اولین باران پائیزی در اوایل آبان.

گز کردن‌هایم در خیابان‌های شلوغ و خلوت. کفش‌های کهنه‌ام بی منت همراهی‌ام می‌کنند که همیشه بیشتر از نو ها دوستشان دارم.

پائیز نفرت‌انگیز شروع شده با اولین باران...



  

نویسنده : born ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠