- فکر می‌کنی خودشه؟

- نمی‌دونم،... ممکنه.

- وقتی دلت تنگش می‌شه چی‌کار می‌کنی؟

- چشمامو می‌بندم و سعی می‌کنم یادشو بیارم تو خاطرم، به همه‌ی خودمون فکر می‌کنم، لحظه‌های باهم بودن‌مون، خندیدن‌هامون، گشتن‌ها، گریه‌کردن‌ها... بعد چشمامو باز می‌کنم و سعی می‌کنم ادای اونو در بیارم، مثل اون راه می‌رم، مثل اون مدادم رو روی کاغذ می‌سرم و مثل اون لبه‌ی لیوان رو رو لب‌ام می‌ذارم و خالی از آب می‌کنم ... دوباره چشمامو می‌بندم و اینبار کنارم می‌بینمش، با همون خنده‌ی همیشگی گوشه‌ی لبش که یه جورایی هم خنده بود و هم دهن‌کجی به من... چشمامو باز می‌کنم و کنارم حسش می‌کنم، دل‌تنگیم کمتر شده، انگار اومده تو من و من رفتم تو اون، حالا هم من هستم و هم اون، دیگه یادم می‌ره که دل‌تنگ بودم، دیگه یادم می‌ره که نیست...



  

نویسنده : born ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠




خیال پافننوس در تائیس

من زیبایی زن هستم، ای دیوانه‌ی بی‌شعور چگونه می‌خواهی از من بگریزی؟ هر جا بروی نظیر مرا در شکوهمندی گل‌ها، لطف خرامندگان، پرواز کبوتران، جهش غزالان، صدای جویباران و تابش لطیف ماه خواهی دید و اگر دیده بر هم نهی، مرا در خود خواهی دید. این است راز جاودانگی و زیبایی نگاه من...



  

نویسنده : born ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠




 

ماهِ تو، بهشتِ کوچکِ زمین است. سکوت می‌کنم به احترام بهشتی وعده‌داده شده و این ماه که تکه‌ای از توست.

مبارک...



  

نویسنده : born ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠