تمام شد. بیست و پنجمین محرمِ من متفاوت تر از هر‌سال, چند لحظه پیش تمام شد. خلسه‌ای عجیب که نمی دانم از کجا آمده در تمام این چند روز با من بود. همه‌جا بودم و هیچ‌جا نبودم. انگار در باتلاقی ازشیره معلق شده‌ام. فرو می‌روم گاهی تا مچ پا و گاهی تا عمق جان. تنها چیزی که باقی مانده نگاه‌ و نجوا‌ است که لحظه شدند و همیشه می‌مانند. نگاهی هرزه, نگاهی مأیوس, نگاهی عاشق, نگاهی شرمنده, نگاهی گریان, نگاهی ملتمس, نگاهی پر حسرت...کنار دسته‌ای از زنجیر‌زنان حرکت می‌کند و قدم به قدم افقط با قسمتی از دسته همراه شده. تمام مدت چشم بر نمی‌دارد از چهار‌قلویی حدوداً هشت ساله تا جبران کند ندیدن یک‌سالِ گذشته را و ذخیره کند اندکی تا سال آینده. و نگاهی آخرین... با زحمت گردنش را بین دو پا نگه‌داشته‌اند تا فرار نکند از سرنوشتش. فقط چند لحظه‌ی دیگر مانده تا چشمها‌یش برای همیشه بی حرکت شوند و خون گرمش روی شیبِ آسفالتِ یخ زده جاری شود. و یک نجوا از کوچکترین خیمه در دورترین موقعیت نسبت به جهان, مدام به گوش می‌رسد. یک لالایی برای کودکی که هرگز زاده نخواهد شد. برای کودکی که دوست دارد همیشه کودک بماند. برای کودکی که هیچ کس را ندارد. برای من که دورم می‌کند از همه‌ی بیداری‌ها.

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩




 

خوشا به حال آنان که حزینند, چراکه شادمان خواهند شد...

گز می‌کنم خیابان‌های به ظاهر غبار گرفته‌ی شهرم را به کمک کفش‌های کهنه‌ام که همیشه بیشتر از جدیدها دوستشان دارم. تازه امروز بعد از چهل و هشت روز حضور پائیز را لمس کردم با کف کفشهایم. با تمام وجود نابودی را چشیدم و عریانی را دیدم و صدای خرد شدن را شنیدم. اما هنوز اثری از بوی باران نیست. سلانه سلانه و بی‌خیال می‌گذرم از ثانیه‌های یک روز پائیزی تا شاید کمی دوستش داشته باشم. مثلا ذوق می‌کنم با دیدن اولین شاخه‌های گل نرگس و خوش‌خیالیم را تکمیل می‌کنم با خریدن چند شاخه از آن‌ها و یک کتاب و یک فال حافظ بی‌نیت. بی توجه به نگاه متعجب و شاید ترحم آمیز رهگذران, روی جدول گوشه‌ی خیابان اصلی سعادت‌آباد می‌نشینم و کتاب تازه از تنور درآمده را به همراه چاشنی بوی نرگس نوش جان می‌کنم. متلک‌های گاه و بی‌گاه هم نوشیدنی غلیظی است که شیرینی‌اش دل آدم را می‌زند...نرگس‌ها را به همراه هدیه‌ تولد, به دستان مادرم می‌دهم و لب‌های سردم را روی گونه‌های گرمش می‌فشارم و پائیز را فراموش می‌کنم. به اتاقم می‌خزم و یاد فال می‌افتم. مثل همیشه وصف حال من است حتی بدون نیت. حال دل با تو گفتنم هوس است...

خوشا به حال آنان که بسیار حزینند, چرا که شادمان خواهند شد.

 

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩




 

قاشق, چاقو, بشقاب, پارچ, خریدارم. پارچ, استکان, فنجون, لیوان, خریدارم. لیوان, قوری, کتری, پیاله, خریدارم. پیاله, جام, صراحی, خریدارم. آقا, بخاری هم می‌خری؟ نه, تو کوله‌ام جا نمی‌شه.

آب, شربت, آبمیوه, می‌فروشم. آبزرشک, آبغوره, آب‌انار, می‌فروشم. آب‌انگور, آب‌جو, می, دُرد, می‌فروشم. آقا, ساقی هم داری؟ نه, جا نمی‌شد نیاوردم. اگه حتما می‌خوای بیارم ؟

تشنمه, فقط یه جرعه بنوشم؟ ازصاحبش بپرس, صاحبش کیه, همون ساقی‌ای که اون وسط می‌گرده و همه‌رو تشنه از چشمه بر‌می‌گردونه. ساقی, یه جرعه بنوشم؟ عجله نکن, بشین, یه جرعه‌ی خالی نمی‌شه, با مزٌه بیارم؟

یک دست جام باده و یک دست زلف یار, نمی‌شه.

انسانم آرزوست, نداریم

 



  

نویسنده : born ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩




 

در تجربه‌ی خداوند, بر خلاف تجربه‌ی طبیعت که قانون‌هاش بعد از آزمایش به دست می‌آد, اول باید به قانونی ایمان بیاری و بعد اون رو آزمایش کنی. حتی می‌شه گفت که هرچی به اون قانون ایمانت قوی‌تر باشه احتمال موفقیت در آزمون هم بیشتره. یعنی هر اندازه که به خدا باور داشته باشی خداوند همون اندازه برای تو وجود داره.

فقط پذیرش این کافی نیست که خدا وجود داره, بلکه باید به چنین بی‌نهایتی ایمان داشته باشیم. خداوند برای هر کس همانقدر وجود داره که او به خدا ایمان داره. یک رابطه‌ی دوطرفه است. خداوند بعضی‌ها حتی نمی‌تونه یه شغل ساده برای مؤمنش دست و پا کنه یا یه سرماخوردگی ساده رو بهبود ببخشه. چون مؤمن به چنین خداوندی, توقعش از خداوندش بیشتر از این نیست. خداوند شبانی که با موسی مجادله می‌کرد البته که با خداوند موسی و ابراهیم همسنگ نیست وخداوند ابراهیم که از شدت ایمان در آتش می‌ره یا تیغ بر گلوی فرزندش می‌کشه البته که از خداوند اون شبان بزرگتر و قوی‌تره اما حتی چنین خداوندی هم در برابره خداوند علی به طرز غریبی کوچیکه. اگه ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه‌ی بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طور, علی لحظه‌ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکرد و همواره می‌گفت که حتی اگر همه چیز کنار برود ذره‌ای بر ایمان من افزوده نخواهد شد. خداوند علی بی شک بزرگترین خداوندیه که می‌تونه وجود داشته باشه.

غدیر در راه است, ولایت یگانه امیرالمومنین مؤمنین.

 



  

نویسنده : born ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩