تا حالا رقصیدن مادیون‌ها رو دیدی؟ باید رقصیدنشون رو با یه اسب نر

ببینی . اونا دوتایی وامیستن کنار همدیگه. وامیستن و خیره می‌شن

 به یه جای دور. اونقدر همونجور می‌مونن تا نفس کشیدنشون با هم

 یکی بشه. اونوقت اون مادیونه که سرشو بلند می‌کنه و می‌ذاره روی

 یال اسب نر. می‌ذاره و آروم آروم توی گوش اسب خره می‌کشه. همین

 جور آروم و یکنواخت. بعد یهو ساکت می‌شه. ساکت ساکت. انگار که

 تا حالا هیچ صدایی از تو گلوش بیرون نیومده. بعد یهو شروع می‌کنه

 روی پاهاش تکون خوردن. آروم آروم روی پاهاش تکون می‌خوره. یه لرزه

 هایی می‌دوئه روی تنش. مثل لرزیدن یه برگ روی شاخه. از دمش

 شروع می‌شه میره می‌رسه به یالش. همینجور آروم تکون می‌خوره و

 می‌لرزه. حالا اسب نره که شروع می‌کنه با این تکون ها لرزیدن و تکون

 خوردن. هر دو تکون می‌خورن . همینطور آروم و یه نواخت. حالا این

 اسب نره که آروم آروم بی‌تاب می‌شه. بی‌تاب می‌شه و یه کف سفید

 می‌شینه گوشه‌ی لبش. باید این بی‌تابی رو ببینی...

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩




 

تنها و پا برهنه با موجی از سکوت و بهت به دنیای ٢۶ سالگی قدم گذاشته‌ام. اولین موی سپید, از لابه لای لحظه‌های زندگی‌ام سر بیرون می‌آورد و جایگاهم را در هستی به رخ می‌کشد.

این روزها دلشوره‌هایم را فرو می‌بلعم و شب‌ها با یک دنیا خواب نشخوارشان می‌کنم.

صدایت را می‌شنوم که هر لحظه با محبت می‌گویی " موی سپید به تو بیشتر می‌آید, سکوتت را بشکن و کفش به پا کن..."

دستت را می‌بینم که هر دم با تمٌنا به سویم دراز می‌کنی و می‌گویی "دلشوره‌هایت را به من بسپار تا به جایت هضمشان کنم..."

و من ناخواسته بر در این گنج منفور, قفل هزار و یک کلید زده‌ام.



  

نویسنده : born ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩