و این آخرین نفس های زمستان است که درشت و ریز خود را, به زمین می‌کوبد و وسوسه‌ام می‌کند برای مُردن. برای همیشه مُردن. خواب زمستانی‌ام شروع می‌شود. تمام سال را می‌خوابم تا شروع زمستانی دیگر.

 

وصیت۵: اگر در زمستان مُردم, باور نکنید مُردنم را که عین تولد است.



  

نویسنده : born ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :وصیت5




با تو رفتم, بی تو باز آمدم, از سر کوی او, دل دیوانه

پنهان کردم, در خاکستر غم, آنهمه آرزو, دل دیوانه

...

پس از این زاری مکن, هوس یاری مکن, بخواب آرام, دل دیوانه

با غم دیرینه‌ام, به مزار سینه‌ام, بخواب آرام, دل دیوانه

 

وصیت۴: تا زمستان آینده نخواهم مُرد.



  

نویسنده : born ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :وصیت4




 

تنهایی را آغاز می کنم از همین امروز، درست در همین لحظه که تو هستی و تو نیستی.

تنهایی را می نوازم با سر انگشتان مجروحم و جاری می شود خون و درد از اعماق وجودم در نگاهم.

تنهایی را می نوشم در کاسه ی سر دشمن با هر لحظه بودنم و بودنت تا سیراب شوم از پیمان برابری با خودم.

تنهایی را می بوسم با همین لب های چاک چاکم از گریه تا عادت کنم به خشک شدن و پوسیدن.

تنهایی را گریه می کنم و اشک هایم رشته ای مروارید می شوند بر گردنم و دارَم می زند.

تنهایی را رها می کنم و تنهاتر می شوم از تنهایی.

 

وصیت3:اگر در زمستان مُردم به احترام همه ی دانه های برف، سفید بپوشید و از سیاهی بپرهیزید.



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :وصیت3




 

+خودت رو از دید خودت برام تعریف کن.

_نمی‌شناسمم.

+از ویژگی‌های خودت بگو.

_نمی‌دونمم.

+یه دونه بساز, داره دیر می‌شه.

_چه جوری؟

+از خودت بپرس.

_قهرمم. جواب نمی دمم.

+فقط تا سی فرصت داری.

_....

+به چی فکر می کنی؟

_به خودم.

+چه حسی داری؟

_نفرت.

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩