قرار نبود دوست داشتن هم قراردادی شود, که شد.

ایستاده ام به انتظار تو, من و کفش‌هایم و درختی هزار‌ساله و خیال تو. نگذاشته‌ام از این حوالی پرنده‌ای رد شود حتی, به احترام قدوم تو. این‌همه برف را برای تو بکر نگه داشته‌ام تا اولین رد‌پا از آنِ تو باشد و سجده‌گاه من.

ولی نیامدی.

پاهایم را کمی بیشتر از عرض شانه‌هایم باز می‌کنم تا شانه‌های تو را مجسم کنم, با خیال تو, همه‌ی برف‌ها را خودم راه رفتم. دیگر جایی نمانده. دوباره از سر شروع می‌کنم. اینبار بیشتر و پهن‌تر فشار می‌دهم تا برف بیشتری فرو رود. درست به اندازه‌ی کف کفش تو.

هرگز نیامدی.

درخت را بریدند. با کفش‌هایم آتشی روشن می‌کنم. زمستان تمام می‌شود. همه‌ی رد‌پاها آب شد و سجده‌گاه من. بدون باور, انتظار سخت است. حالا دیگر نه کفشی هست و نه درختی و نه حتی خیال تو.

چرا نیامدی؟

و من باز هم به انتظار ایستاده‌ام...تنها‌ی تنها.

باز هم نیامدی.



  

نویسنده : born ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩




 

به انتظار نشسته‌ام در تردیدی عظیم میان ماندن و رفتن, هرچند بی اختیارم اما دلم خوش است. همه چیز از دلم شروع شد و رسید به دلش و ایستاد. هر کدام که آمدند یک تکه را بردند. حالا دیگر چیزی باقی نمانده از دلم, حتی برای نفس کشیدن.

دلم هزار تکه شد, فقط یکی برای تو؟

هزار تکه‌ی دلم, یکی یکی برای تو



  

نویسنده : born ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩




 

چند روزی هست که مغزم  ح ا م ل ه  شده  و  پ ر ی و د  بینی‌ام بند نمی‌آید. چه دیر می‌رسد انتهای ٩ ماهگی و هفت روزگی.

باران چهار نعل بر شیشه‌ی پنجره‌ام می‌تازد و ذهنم را لگد‌مال می‌کند. دل‌آشوبه گرفته‌ام از خاطرات دیروزم... با یادآوری‌اش  ا س ه ا ل  می‌شوم, با غم‌هایش دل‌پیچه‌ام اوج می‌گیرد, با دردهایش به آستانه‌ی ت ه و ع  می‌رسم و  شادی‌هایش آرامش پس از طوفان است.

نگاه‌هایی عجیب رویم سنگینی می‌کنند, نگاه‌هایی مال‌باخته, نگاه‌هایی سرزنش‌گر و بدتر از همه نگاهی بی تفاوت در تایید بقیه. چه چیزی را دزدیده‌ام راستی؟

کی؟

کجا؟

کاش دوستی هم ضمانت‌نامه داشت. شاید هم تاریخ مصرف من تمام شده است...

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩




 

دلم قهوه می‌خواهد. فنجانم را پر از تاریکی کن. من و فنجانم و هوا هم‌رنگ می‌شویم.

دیشب که خواب بودم عشق آمده بود دم در. چرا بیدارم نکردی؟

دلم نیامد. نگران نباش خودم جوابش را دادم.

به جای من؟؟

جواب تو همیشه مشخص است.

 اما دیشب دلم عشق می‌خواست کاش بیدارم می‌کردی. زین پس بیدارم کن.

بلند شو در می‌زنند.

عشق آمده؟؟؟

نه, حزن آمده سرغ تو را می‌گیرد.

 ولی من عشق می‌خواستم...

تمام تاریکی را یک جا سر می‌کشم و پرمی‌شوم از تلخی ِ غلیظی که می‌ارزد به همه‌ی شیرینی‌ها.

 

 وصیت٢:اگر در زمستان مردم, جسدم را به گورکن بسپارید و بروید تا به تنهایی دفنم کند.شلوارتان گلی می‌شود و به جای خیر, شر روانه‌ام می‌کنید.

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :وصیت2