فائزه, فائزه, دست نزن به اون...این همسایه چپی‌مون بود. آقا یه دیش هم اونور داریم یه نگاه به اونم بنداز...این همسایه روبرویی‌مون بود. مااااماااان یه هویج بنداز پایین آدم‌برفیم دماغ می‌خواد تا نفس بکشه....اینم همسایه راستی مون بود. خانم تو جا پارک من داری پارک می‌کنی حواست هست؟...اینم همسایه پشت سری‌مون بود. وای وای وای سوخت یکی زیر غذارو خاموش کنه...این از تو آشپزخونه ی خودمون بود. طناب رو محکم بگیر الان میافتی...این از تو دل خودم بود...

همه چیز از ب شروع می‌شه. همه‌ی‌دنیا از همین ب بسمه اله شروع می‌شه, بیا... بمون... برف... بامن... ببار... باکره... باغ... بهشت... بی‌تو... بارون... برگ... بلا... اصلا باید اولین حرف الفبا می‌شد نه دومیش. دومی رو کسی دوست نداره. یعنی به اندازه‌ی اولی تو چشم نیست. تکراریه دیگه. کسی حوصله‌شو نداره. بدردی هم نمی‌خوره. مثل بچه‌ی دوم. مثل کلاس دوم . مثل یه وسیله‌ی دست دوم. مثل زن دوم. مثل ازدواج دوم. مثل هزارتا غیر اول دیگه. مثل من که هر چقدر بپرم بازم اول نمی‌شم.

وصیت١: جسدم را زیر انبوهی از برف دفن کنید تا لطافتی ابدی را در آغوش بگیرم.

 

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
کلمات کلیدی :وصیت1




 

انتهای دنیا یعنی انتهای من.

جاذبه‌ی خاک به ماندن می‌خواند و آن عهد باطنی به رفتن...عقل به ماندن می‌خواند و عشق به رفتن...و این هر دو را خداوند آفریده تا وجود انسان در آوارگی و حیرت میان رفتن و ماندن معنا شود...

چیزی از دستانت در دستانم نمانده. به نوک انگشتانت می‌رسم و رها می‌شوم.من رها می‌شوم یا تو؟ تاب می‌خورم در خلائی بین زمین و اعماقش. طناب پوسیده هم دوام چندانی ندارد. هر چند لحظه, تاری از طناب پاره می‌شود و باریک‌تر. با پاره شدن هر تار صدایی در فضا طنین می‌اندازد که تلنگری می‌شود برای یادآوری لحظه‌هایی از گذشته. آن‌وقت‌ها که در آغوشت بودم و برای بودن نیازی به طناب و دستانت نداشتم. با وزش نسیمی ملایم یک تار دیگر هم پاره می‌شود و بیشتر تاب می‌خورم و محکم به صخره‌ها برخورد می‌کنم. کف دستانم و زانوهایم زخمی می‌شود. اما به سختی خودم را به صخره‌ها می‌چسبانم. طناب کمی رها می‌شود و پاره شدن تارها و سقوط من کمی دیرتر, فقط تا انتهای تحملم. سعی می‌کنم خودم را بالا بکشم. تمام نیرویم را در کف دستانم جمع می‌کنم و با جهشی ناگهانی خود را به سمت بالا هل می‌دهم. سرم محکم به تخته سنگی برخورد می‌کند و نه تنها از صخره جدا می‌شوم بلکه باز هم پائین‌تر می‌روم. خنکی خون صورتم را می‌پوشاند. کاش بی حرکت مانده بودم. سه تار همزمان پاره می‌شود و مرا به یاد اولین مرحله‌ی سقوطم می‌اندازد. چه شد که سقوط کردم؟ "میشه منو بذاری زمین؟ راه رفتن با پاهای خودم رو زمین سفت بهتر از لم دادن رو ابرهای نرم شونه‌های توست." پس خودم خواستم. و یک تار دیگر هم... به بالای سرم به مسافت سقوطم نگاه می‌کنم. از اینجا فقط نقطه‌ای روشن دیده می‌شود. به پائین پایم به عمق سقوطم نگاه می‌کنم. همه جا تاریکی ‌است. پس به انتها رسیده‌ام. دیگر حتی نمی‌توانم ترسم را پنهان کنم. تنها یک تار مانده. ساعت‌هاست که فقط همین یک تار مانده. کی تمام خواهد شد؟

ناگهان پرده بر‌انداخته‌ای یعنی چه؟                    مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه؟

 زلف در دست صبا گوش بفرمان رقیب               اینچنین با همه درساخته‌ای یعنی چه؟

 ...

 



  

نویسنده : born ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩