...

...

 

گاهی گمان نمی‌کنی, ولی می‌شود

گاهی نمی‌شود, نمی‌شود که نمی‌شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته, قرعه به نام تو می‌شود

گاهی گدایِ گدایِ گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدایِ تو می‌شود...

 

با تو هستم.



  

نویسنده : born ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩



 

تو بگو کییه؟

 

به تو نگاه می کنم و لابه لای ابروهای تابه تایت دنبال خودم می‌گردم,

هرچه بیشتر در تو فرو می‌روم بیشتر از خودم دور می‌شوم,

نه من در توأم نه تو در من,

پس کیستی که با آن نگاه غریب و پر خواهش روبرویم جا خوش کرده‌ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 



  

نویسنده : born ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩



 

باز هم انتظار

 

می گذرم از هرآنچه که سهم من بوده در همه‌ی این سالها,

می بخشم تنهایی ام را به سنگفرش برجسته‌ی پیاده روی خیابان آزادی,

به سر می کشم چادر عریانی بلوای درونم را,

و

می نشینم به انتظار تبلور قطره‌ای از تو به روی صورتم.

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩



 

آه

دلم تنگ است

شبم دلگیر و دلتنگ است

در این شهر پر از سودا

نفس تنگ است و دل تنگ است.

دلم گیر است و دلگیرم

به زودی, زودتر از تو

نمی ترسم, نمی رقصم

ولیکن زود , زودتر از زود می میرم



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩




 

اکثر آدما عید و تعطیلاتشو دوست دارن, اما من همیشه چند روز قبل از بهار رو دوست دارم و دلم میخواد هیچوقت تموم نشه, فقط چند روز قبلش رو.

همه چی دقیقا از ۶ صبح روز یکشنبه ٢٣ اسفند ٨٨ شروع شد و آخرش دقیقا ۶ عصر فرداش بود, همه چی تموم شد.از آوردن وسائل پایان نامه, چیدنشون, رسیدن دو تا فرشته‌ی نجات درست همون موقعی که باید می رسیدن, برنامه ریزی های تو و خریدن کیک و شمع, تا اومدن مهمونای من و نیومدن عزیزترین مهمون تو و گرفته شدن حالت, شروع تو برای دفاع و سلام بامزه ات, گند زدن من موقع مثلا دفاع سوری پایان نامه, نیومدن بهترین دوستای مثلا دوستم, عکس های به موقع ساناز, شوخی های میلاد که همیشه سربزنگاه غصه رو ازم دور میکنه, همه و همه شاید تلخ ترین و شیرین ترین آخرین روزهای سال عمرم رو تا حالا ورق زد.

 همیشه فکر میکردم خیلی روز خاصیه برام, اما معمولی ترین بود, میخواستم بهترین باشم اما گندترین بودم, سعی میکردم خوشحالترین حالو داشته باشم,اما مزخرفترین حالو داشتم.

مثل همیشه خوبه که فقط خودم فهمیدم, خوبه که همیشه صورتم سرخه, خوبه که همیشه می خندم, خوبه که همیشه مثلا خوبم و فکر میکنم اگه تو هم تو همون روز پایان نامه نداشتی, نمیومدی.

روزهای گند ٨٩ شروع شده و برای من هیچ جذابیتی نداره, فقط تند و تند دارن میگذرن و به من دهن کجی میکنن که جا نمونی؟ما داریم میریم و تورو جا میذاریم.



  

نویسنده : born ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩