حق

 

 

 

 

 

 

هرکسی توتمی دارد و توتم من قلم است

و قلم توتم قبیله‌ی من است

خدای همه‌ی قبائل, خدای همه‌ی عالمیان, بدان سوگند می خورد.

به هرچه از آن بیرون می تراود، سوگند می خورد

و من؟

قلم، خویشاوند آن من راستین من است,

عطیه‌ی روح القدس من است.

زبان دفترهای خاکستری و سبز من است...

به قلمم سوگند,

به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند,

به رشحه‌ی خونی که از زبانش می تراود سوگند,

به ضجه‌های دردی که از سینه اش بر می‌آید سوگند,

که توتم مقدسم را نمی‌فروشم

نمی‌کشم

گوشت و خونش را نمی‌خورم

به دست زور تسلیمش نمی‌کنم

به کیسه‌ی زرش نمی‌بخشم

دستم را قلم می‌کنم و قلمم را از دست نمی‌گذارم

چشمهام را کور می‌کنم

گوشهایم را کر می‌کنم

پاهایم را می‌شکنم

انگشتانم را می‌بندم

سینه ام را می‌شکافم

قلبم را می‌کشم

حتی زبانم را میبرم و لبم را می‌دوزم

اما قلمم را به بیگانه نمی‌دهم

قلم زبان خداست

قلم امانت آدم است

قلم ودیعه‌ی عشق است

هرکسی را توتمی است

و قلم توتم من است

و قلم توتم ماست

 



  

نویسنده : born ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸




حق

 

 دلم برایتان تنگ شده است،

دلم تنگ شده است برای تک تک تارهایتان که با دست نوازشی نرم، فرو می افتادید،

دلم تنگ شده است برای رشته های مواج و پر حالتتان که از کنار گونه هایم جاری بودید،

دلم تنگ شده است برای شما که هنگام سماع، جلوتر از من پیچ و تاب می خوردید،تا بازگشتتان نخواهم رقصید.

دلم تنگ شده است برای شما که دربندم بودید و گوشه ای از زیباییم و من رهایتان کردم به زیر سم جاروی پیرایشگر بیرحم بیگانه،

دلم تنگ شده است برای شما که تکه ای از هویتم بودید و من به راحتی از ته چیدمتان،

گوشه ای از زیباییم، تکه ای از هویتم، ذره ای از من، از من بی من، از من گمشده، از من فراموش شده ، از من دلتنگ... 

آه ه ه ه ...

دلم تنگ است و شما, تنها بهانه ای هستید برای رسوا نشدن،

دلم تنگ شده است برایتان،

کجائید؟....  می شود زودتر برگردید پیش من؟...

دادم بر بادت

اما

نمی برم از یادت

 



  

نویسنده : born ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸